|
درباره وبلاگ ![]() در رویا دیدم که با خدا مصاحبه می کنم...!!!
خدا گفت :دوست داری با من مصاحبه کنی؟ گفتم:اگر وقت داشته باشی.!!! خدا با لبخند گفت:زمان من نامحدود است!!!در ذهنت چه سؤالی از من داری؟چه چیزی در مورد بشر تو را متعجب می کند؟؟!پاسخ دادم:این که آنان از زمان بچگی کسل می شوند و برای بالغ شدن اشتیاق دارند،سپس سعی می کنند دوباره بچه شوند...!این که آنان سلامتییشان را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پول را از دست میدهند تا سلامتی را به دست آورند!!!این که آنان با مشتاقانه فکر کردن درباره ی آینده ،حال را از یاد می برند،نه آینده!آنها طوری زندگی می کنند که گویی هرگز نخواهند مرد وبه گونه ای می میرند که انگار هیچگاه نزیسته اند...! دست خدا دستم را فشرد؛در حالیکه هر دو ساکت و خموش بودیم!و سپس پرسیدم:به عنوان یک پدر از فرزندانت می خواهی چه درسهایی از زندگی بیاموزند؟ خداوند پاسخ داد:بیاموزند که قادر نیستند کسی را وادار کنند تا دوستشان داشته باشد،تمام آنچه می توانند انجام دهند آن است که خود را به دیگران بقبولانند... بیاموزند که از طریق در پیش گرفتن مهربانی و بخشش،ببخشند... بیاموزند که تنها چند ثانیه برای عمق بخشیدن به زخمهای کسانی که دوستشان دارند کافی است؛در حالیکه سالها زمان لازم است تا آن زخمها را بهبود بخشند... بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد،بلکه کسی است که کمترین نیازها را دارد... بیاموزند هستند انسانهایی که آنها را بسیار دوست دارند اما هنوز نمی دانند که چگونه این احساسشان را با سادگی و بی آلایشی نشان دهند... بیاموزند که دو انسان می توانند به یک چیز بنگرند و دو چیز متفاوت ببینند... بیا موزند که تنها بخشیدن دیگران کافی نیست؛بلکه باید خود را هم بخشید... من با تواضع به پروردگار خویش گفتم:از زمانی که در اختیار من گذاشتی ممنونم.آیا چیز دیگری هم هست که مایل باشی فرزندانت بدانند؟؟؟ خداوند تبسمی کرد و گفت:فقط بدانند که من همیشه، اینجا ، در کنارشان هستم... منوی اصلی پيوندها طراح قالب |
