|
رادیو جوانی ها در نمایشگاه قرآن...
سه شنبه هفدهم مهر 1386 15:27
**بنام او که انسان را آفرید از هیچ**
همانطور که شما عزیزان در جریان هستیدرادیو جوان آن لاین از حضورمدیریت شبکه ی جوان،آقی دکتر گیل آبادی و وبلاگ نویسان رادیو جوان و جشن بزرگ تسنیم در روز ۱۶ مهر ماه در غرفه ی رادیو جوان واقع در نمایشگاه قرآن خبر داده بودند و به همین منظور از تمام وبلاگ نویسها و سایر شنوندگان دعوت به عمل آورده بودند...برخی از دوستان عزیز هم به این دلیل دیروز در نمایشگاه حاضر شدند... ساعت 4 بعد از ظهر بود که به نمایشگاه قرآن رسیدم و چون قبلاً هم به نمایشگاه رفته بودم؛ پیدا کردن غرفه ی رادیو جوان کار سختی نبود.به همین دلیل خیلی سریع خودمو به این غرفه رسوندم...با دعوت خانم ناظری وارد غرفه شدم و کنار سایر دوستان نشستم و پس از گذشت مدت کوتاهی با دوستان عزیزبیشتر آشنا شدم.بعد از خبر ساعت 16:30 رادیو جوان،طبق هماهنگی های قبلی آقای حسینی با آقای دوستی در برنامه ی نشانی ارتباط تفلنی برقرار کردند و کمی از شرایط نمایشگاه و غرفه ی رادیو رو براشون توصیف کردند و البته ناگفته نمونه که ایشون لطف کردند و یه جورایی برای ما وبلاگ نویسها هم تبلیغ کردند...!!! و این مژده رو هم به همه ی شنونده های خوب رادیو جوان دادند که: « مهلت ارسال آثار برای جشن بزرگ تسنیم یک هفته تمدید شد» بعد از اینکه غرفه کمی شلوغ تر شد آقای دکتر گیل آبادی از همه خواستند که به صحبتهای ایشون گوش بدهند و در این هنگام بود که از آقای حسینی که در سمت دیگری از غرفه مشغول بحث با چند نفر از شنونده ها بودند نیز خواستند که به جمع ما بپیوندند...آقای دکتر ابتدا در مورد جشن تسنیم و برخی از آثار ارسال شده صحبتهایی رو کردند و حتی دو ترانه ی بسیار زیبا که قراره توسط خواننده های خوب کشورمون در رابطه با این جشن بزرگ خونده بشه رو برای ما خوندند... سپس در رابطه با ماه مبارک رمضان و فضایل این ماه عزیز نکاتی رو ذکر کردند... آقای دکتر چنان با حلاوت و شیرینی خاصی صحبت می کردند که همه جذب صحبتهای ایشون شده بودند حتی چند نفر که به صورت گذری از جلوی غرفه رد می شدند ایستادند و به صحبتهای ایشون گوش کردند....صحبتهای خوب و شیرین دکتر و لحن دوستانه ی آقای حسینی و بحثهای شیرینی که دوستان انجام می دادند جو صمیمی و دوستانه ای رو به وجود آورده بود... در ضمن به خواسته ی آقای دکتر یه قول و قرارهایی هم گذاشتیم.قرار شد: در این چند روز که از ماه رمضان باقی مونده هنگام سحر که بیدار میشیم خودمونو فراموش کنیم و فقط و فقط به دیگران فکر کنیم و هنگام دعا، از خداوند دنیا و آخرت رو طلب کنیم... امیدوارم که نه تنها در این چند روز باقیمونده از ماه مبارک رمضان بلکه همیشه و در همه حال به فکر دیگران باشیم و اول و وسط و آخر برای دیگران دعا کنیم... چیز دیگری که دکتر گیل آبادی روش تأکید می کردند این بود که همه ی وبلاگ نویسها در این چند روزی که فرصت هست تا حد امکان یه کار خاص تری رو انجام بدهند و فقط به نوشتن آیات بسنده نکنند...راستی جای خیلی از شما دوستای گلم دیروز در نمایشگاه خالی بود... انشاالله که همه ی شما عزیزان در پناه حضرت حق موفق و پیروز باشید. ************************************************** ******************************************************** درون معبد هستی بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز به دستش خوشه ی پر بار تسبیح تمناهای رنگارنگ نگاهی می کند،سوی خدا-از آرزو لبریز- به زاری از ته دل،یک «دلم می خواست» می گوید. شب و روزش «دریغ» رفته و «ای کاش» آینده است. من امشب، هفت شهر آرزوهایم چراغان است! زمین و آسمانم نور باران است! کبوترهای رنگین بال خواهش ها بهشت پر گل اندیشه ام را زیر پر دارند. صفای معبد هستی تماشایی است: ز هر سو، نوشخند اختران در چلچراغ ماه می ریزد جهان در خواب تنها من، در این معبد، در این محراب: دلم می خواست؛ بند از پای جانم باز می کردند که من، تا روی بام ابرها، پرواز می کردم، از آنجا، با کمند کهکشان، تا آستان عرش می رفتم در آن درگاه، درد خویش را فریاد می کردم!!! که کاخ صد ستون کبریا لرزد!! مگر یک شب، ازین شبهای بی فرجام، ز یک فریاد بی هنگام -به روی پرنیان آسمانها-خواب در چشم خدا لرزد! دلم می خواست:دنیا رنگ دیگر بود خدا، با بنده هایش مهربان تر بود ازین بیچاره مردم یاد می فرمود! دلم می خواست زنجیری گران، از بارگاه خویش می آویخت که مظلومان، خدا را پای آن زنجیر ز درد خویش آگاه می کردند. چه شیرین است:وقتی بی گناهی داد خود را از خدای خویش می گیرد. چه شیرین است، اما من، دلم می خواست: اهل زور و زر ناگاه! ز هر سو راه مردم را نمی بستند و زنجیر خدا را بر نمی پیچدند! دلم می خواست:دنیا خانه ی مهر و محبت بود دلم می خواست: مردم،در همه احوال با هم آشتی بودند. طمع در مال یکدیگر نمی کردند. کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند مراد خویش را در نامرادی های یکدیگر نمی جستند، ازین خون ریختن ها،فتنه ها،پرهیز می کردند، چو کفتاران خون آشام، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند! چه شیرین است وقتی سینه ها از مهر آکنده است چه شیرین است وقتی ، آفتاب دوستی، در آسمان دهر تابنده است. چه شیرین است وقتی، زندگی خالی ز نیرنگ است. دلم می خواست:دست مرگ را از دامن امید ما،کوتاه می کردند! در این دنیای بی آغاز و پایان در این صحرا،که جز گرد و غبار از ما نمی ماند خدا زین تلخکامی های بی هنگام بس می کرد! نمی گویم پرستوی زمان را در قفس می کرد! نمی گویم به هرکس بخت و عمر جاودان می داد؛ نمی گویم به هرکس عیش و نوش رایگان می داد؛ همین ده روز هستی را امان می داد!!! دلش را ناله ی تلخ سیه روزان تکان می داد!!! دلم می خواست: عشقم را نمی کشتند صفای آرزویم را- که چون خورشید تابان بود- می دیدند چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند به باد نا مرادی ها نمی دادند به صد یاری نمی خواندند به صد خواری نمی راندند چنین تنها به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند... دلم می خواست:دست عشق-چون روز نخستین- هستی ام را زیر و رو می کرد! دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت پلیدی ها و زشتی ها، به زیر خاک می ماندند بهاری جاودان آغوش وا می کرد. جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد! بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام، پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند... «فریدون مشیری» التماس دعا دست حق به همراتون |
|